و نه واسه بروز کردن این پست رو هم
بزارین به حساب خداحافظی
بی خیال دنيا
نمیدانم که حس کردی حضورت درسکوتم را
و میدانم که میدانی ز عاشق بودنت مستم
وجودساده ات بوده که من اینگونه دل بستم


نمی دانم این چه حسی است که خدا در وجود آدم ها گذاشته ؟ هیچ وقت نتوانسته ام تعریفش کنم هیچ وقت ! یک لحظه به وجود می آید و برای همیشه جا خوش می کند در وجودت برای همیشه . هر کاری می کنی دست از سرت بر نمی دارد هر كار کنی . دیگر چیزی به نام غرور وجود ندارد . دیگر چیزی به نام من وجود ندارد . فقط او هست و او فقط او . به خودت می گویی هر چی نزدیک تر باشم رسواترم ! پس سعی می کنی دور باشی . اما نمی شود ! دوری نمي شود ! باید تحمل کنی . باید تظاهر کنی . تظاهر کنی به بی اعتنایی به …. اما بهانه گيرهاي دلت شروع مي شود …. چند وقت می گذرد و تازه می فهمی که اگر هزار سال هم کوچ کنی و هزار كيلومتر دور شوی هیچ فرقی در احساس درونت به وجود نمی آید . چرا یک فرق پیش می آید : دلبسته تر می شوی ! نمی دانم این چه حسی است که خدا در وجود آدم ها گذاشته ؟ اما اين را می دانم که حس خیلی زیبایی است ! زلال زلالت می کند درست مثل آب . بزرگ می شوی ! بزرگ و عاشق ! دلبسته دلبسته . پر از انگيزه هاي قشنگ ! جوان می شوی . حتی اگر ۹۰ سالت هم باشد جوان می شوی ! آن قدر تحمل دوری و جدایی برایت سخت می شود که روز به روز به خدا نزدیک تر می شوی ! مومن می شوی ! عاشق و مومن ! برای او و همه دنیا طلب برکت و رحمت می کنی خالص می شوی . خالص پاک ! آن قدر این حس زیباست که تو هم زیبا می شوی ! روزی هزار بار زيبا می شوی !
نمي دانم اين چه حسي است كه خدا در وجود آدم ها گذاشته ؟ اما اين را مي دانم كه خدا راه هاي قشنگي براي مومن كردن بنده هايش دارد !
مي دانم كه دير زماني است كه دارم مومن مي شوم و زيبا ، لحظه به لحظه !!!
امشب دلم گرفته است
مي خواهم از گرفته هاي دلم برايت بگويم
از ابرهاي تيره اي که با نسيم خيانت به آسمان دلم آوردي
مي خواهم گريه کنم اما نمي توانم ...
مي خواهم تو را به ياد بياورم ...
و با نگاه چشمان تو تا به صبح مژه بر هم نزنم
اما افسوس ... گذشت دقايق چهره ات را از ياد من برده اند ! ...
مي خواهم اولين ساعتي که نگاهم کردي رو
به ياد بياورم ... اما افسوس ...
آخرين نگاه تلخ و سرد تو نمي گذارد ! ...
مي خواهم اولين دقايق با تو بودن را
به ياد بياورم ... اما افسوس ...
مي خواهم از گرفته هاي دلم برايت بگويم
اما نه! دلم نمي آيد .....

با قلم نقش حبابي بر لب دريا کشيد
گفتمش چون مي کشي تصوير مردان خدا ...
تک درختي در بيابان يکه و تنها کشيد
گفتمش نامردمان اين زمان را نقش کن ...
عکس يک خنجر ز پشت سر پي مولا کشيد
گفتمش راهي بکش کان ره رساند مقصدم ...
راه عشق و عاشقي , مستي ونجوا را کشيد
گفتمش تصويري از ليلي ومجنون را بکش ...
عکس حيدر در کنار حضرت زهرا کشيد
گفتمش بر روي کاغذ عشق را تصوير کن ...
در بيابان بلا، تصوير يک سقا کشيد
گفتمش از غربت ومظلومي و محنت بکش ...
فکر کرد و چهار قبر خاکي از طه کشيد
گفتمش سختي و درد وآه گشته حاصلم ...
گريه کرد آهي کشيد و زينب کبري کشيد
گفتمش درد دلم را با که گويم اي رفيق ...
عکس مهدي راکشيد و به چه بس زيبا کشيد
گفتمش ترسيم کن تصويري از روي حسين..
گفت اين يک را ببايد خالق يکتا کشيد

بگذار سر به سینه ی من
تا که بشنوی
آهنگ اشتیاق دلی دردمند را ...
شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق ...
آزار این رمیده سر در کمند را
بگذار سر به سینه ی من تا که بگویمت :
اندو ه چیست ...
عشق کدام است ...
غم کجاست ...

ساقی تویی و باده ی ما از سبوی توست
ای ماه هاشمی لقب و پور و تراب
داروی درد ما به خدا خاک کوی توست
ای یادگار و زاده ی مشکل گشا علی(ع)
هردل شکسته در طلب و جست و جوی توست
باب الحوائج همه ی خلق عالمی
در جمع عاشقان همه جا گفتگوی توست
از من مپوش چهره که من دل شکسته ام
خود آگهی که چشم امیدم به سوی توست
کردی وفا و تشنه برون گشتی از فرات
ای آنکه عرض آب بقا از آبروی توست
آمد حسین بر سر تو دید پیکرت
در خاک و خون فتاده از جور عدوی توست
آثار انکسار عیان شدبه چهره اش
وقتی که دید غرقه به خون روی وموی توست
گفتا ز جای خیز تو ای یار و یاورم
بنگر خمیده پشت من از هجر ، روی توست
یا ابوالفضل العباس(ع)
از حرف پرم گوش برایم بفرست
دارم خفه می شوم در این تنهایی
لطفا کمی آغوش برایم بفرست
ای کاش کسی از عاشقی بو ببرد
دل را به شکار چشم آهو ببرد
خسته شدم از خودم خریداری کو
تا قلب مرا به شرط چاقو بخرد

چرامرانمی کشد خدای چشمهای تو
میان اب واتشم برای چشمهای تو
قسم به ساحت غزل دقیقه ای هزاربار
دلم عجیب می کند هوای چشمهای تو
چقدر با ستاره ها به لحن آب و آیینه
شبانه حرف می زنم به جای چشم های تو
از آن شبی که دیدمت همان یکی دو قرن پیش
نشسته ام کنار دل به پای چشمهای تو
سکوت گاه گاه تو مرا شکنجه می دهد
خدا کند که بشنوم صدای چشم های تو
اگر که شرم می کنم بگویمت که شاعرم
ولی تمام این غزل فدای چشم های تو
ای چشم به درمیخ
چرا منتظری
یارتودگر نیست
چرا منتظری؟
آن روز که خورشید درآن کوه وخرابات
رفت وسیه وتارشدامروز سحرنیست
هرچند به سویش لب عطشان بروی
او رفت ودگر دلبرکی نیست
کویار؟کجا دلبرو معشوق؟
یک خواب نسیمی خبری نیست
تو و یک راه دراز و ندانستن یک واژه کور
و نفهمیدن یک عشق محال
و دگر چیست به جا جز خیال تهی خاطر آن کوکب زرد
و فرار از هوس بودن سهراب و سقوط دل تنهای خودم
و دگر هیچ به هیچ
به هوس بازی این بی خبران میخندم
هرکه آرد سخن از عشق به آن میخندم
خنده تلخ من از گریه غم انگیزتر است
کارم از گریه گذشته به آن میخندم


نیمش رخ عاشق است و نیمش رخ دوست
این زردی و سرخی که در او می بینی
زردی رخ عاشق است و سرخی رخ دوست

غربت را
حتما نباید لای الفبای شهری غریب بیابی
و یا جایی
پشت لحظه های آشنا
همین که
عزیزت نگاهش را به دیگری تعارف کند
کافیست
تا تو غریب شوی
















